تبليغاتX
زندگی راببوس

زندگی راببوس

سلامی از روی عادت نه ولی از روی ارادت

من شجاعت عاقل بودن را ندارم . راستش را بگویم . من شجاعت عاقل بودن را ندارم . عقل که باشد دل از راه به در می شود . عقل که باشد تو دیگر نیستی و من دل بسته ام دیوانه وار به چشمانت . چشمانم را می بندم . کنارم باش . برای لحظه ای حتی!تمام ارزوهایم را در کلامی می چپانم !ای کاش

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت16:54توسط المیرا | |

 

این روزها سردم .گیجم .گنگم . افتاده ام میان راه ابی که هی پیچ می خورد پیچ می خورد و پایین می رود. دیگر دست و دلم به نوشتن نیست . دیگه نه پسرکی مانده که به عشق او بنویسم نه ادم و ادمکی . نه پیوندی گیرم حالا تو دل خوش کن به نسبی و سببی . این روزها تو انگار کن طعم نوشته هایم کمی سنگین شده . مهربانم بگذار سر بر زانویت بگذارم.این روزها حتی دستم به ساز هم نیست . یادت هست برایت گفته بودم . از مرغ عشق ها یادت هست ؟ گفته بودم قبل از اینکه برن تو لک ؟هی پسرک این روزها چفد کلمات برایم غریبه اند . چقدر ما برایم نا اشناست . چقدر دوستت دارم ها بی معنی اند. برایت از پسرک تازه وارد زندگیم که گفته بودم نه؟این روزها سردم این را گفته بودم . نه؟اما دیگر دنبال دستهای مردانه ای نیستم که دورم حلقه بشوند که ارامم کنند . این روزها باز هم شورم ،تلخم .چیزی ته ته گلویم می سوزد . انقدر می سوزد که راه نفسم را بند بیاورد . مانده ام بین رفتن و ماندن .

پس و پیش نوشت :بعد از 13 ابان اصلا حوصله هیچی رو ندارم. بعد از اون همه وحشیانه بودن ! لطفا، لطفا مزاحم نشوید بد جوری ناسورم !!

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت20:6توسط المیرا | |

این روزها سعی می کنم فکر نکنم. سعی می کنم تنها خودم باشم نه ان دخترک چشم سیاه که اصرار داشت همه را به زندگی امیدوار کند . یادت هست؟اصلا یادتان هست ؟ ان دخترکی که اشک می ریخت تا تو را داشته باشد تا کسی از پشت پنجره ای فریاد بزند تمام اینها خواب است دروغ است کابوس است . این روزها سعی می کنم لودگی کنم که خودت خوب می دانی به من نمی اید . مستانه بخندم که همه می فهمند تنها تظاهر است . که احدی نفهمد دلم در نی نی چشمهای تیره ات جا مانده .یادت هست می گفتم همه ادمها کنگره دارند؟ هر کسی که جفت شود حتی برای لحظه ای تکه ای را می کند و می چرخد. می چرخد که تو بمانی و تکه ای که نیست و درد. اخ که این روزها چقدر تکه کم دارم . تکه هایی که درد دارند  زخم اند . کهنه نمی شوند و نمی پوسند تا جایگزین شوند . انگار کسی هر روز با ناخن زخم را بکند  که عمیق شود که جایش بماند تا ابد. راستی چه کسی اولین تپش های عاشقانه قلبم را یادش هست؟نگو . می دانم هیچ کس یادش نیست . اما تنها عاشق شدنم را یادت هست نه؟ من عاشق شدم و تو نبودی . این را توی لعنتی خوب یادت هست . من که سکوتت را بعد از شنیدنش خوب خوب یادم هست . این روها تنها سعی می کنم درک کنم همین . اخر به همین راحتی نمی شود ادم را در لیست ممنوعه های زندگی گذاشت

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت0:45توسط المیرا | |

راستش را بخواهی این روزها اصلا شیرین نیست . نه شور است نه تلخ نه حتی گس . حالا ایستاده ام گوشه از دنیا که اصلا اصلا اخر دنیا نیست. می دانی پاییز قشنگ است به شرطی که دستی باشد که چفت شود میان دستت شانه ای باشد که بچسبد به شانه ات قدمی باشد که همقدمت شود . اصلا صدایی باشد که جواب سلامت را بدهد . حالا گیریم که همه اینها هم نشد دلی باشد که به هوایش دلت بلرزد . زمستان هم قشنگ است انهم به شرط . خودت که شرطتش را می دانی نه؟ به شرطی که وقتی سردت شد اغوشی باشد که گرمت کند . می دانی دوست داشتن تمام عالم به کنار  دوست داشتن توی لعنتی هم که.....اخ این روزها تکه از روحم درد می کند.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت2:31توسط المیرا | |